مير تقي الدين كاشاني

704

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

به تلبيسى كه بنمايد عجوز دُنيى از عشوه * فريب آن كس خورد كايمن زيد از مكر و دستانش وجود من كه خاشاكىست ، دل در عمر چون بندد * كه در رفتن چو سيل تند مىبيند شتابانش مثال شبنمى دان روزگار زندگانى را * كه ناگه محو سازد پرتو خورشيد تابانش ز عمر خود چه حظ دنياپرست دون ممسك را ؟ * كه از بسيارى غم يك نفس دل نيست شادانش مپرور تن رياضت‌كش گذر از شهوت و لذّت * كه تا روحت بود ايمن ز مكر « 1 » نفس و طغيانش تو را نفس دغا فرعون و هامان وهم حيلت‌گر * تو را عشق است هارون و دلت موسىّ عمرانش گرت با اين دو برهان موسى آمد همدم هارون * كجا از دست ايشان جان برد فرعون و هامانش چو نفس بد سياست ديد ، جويا شد رياضت را * چو دزد از كُشته گشتن جَست ، فردوس است زندانش به شخص نيك ، ظنِّ بد خطاپوش است فعلش را * چو صالح متهم گردد گنه‌ريز است بهتانش كسى كش نيست عشقى ، چاشنى ندهد كلام او * تنورى كان ندارد آتشى خام است بريانش ز ضَرِّ لقمهء شبهه ، نيابد مفتى آگاهى * مگر گاهى كه آيد بند در راه گلو جانش ز حال صيد نبود باخبر صياد تا وقتى * كه باشد مرغ روح ، از دامگاه چشم پرّانش

--> ( 1 ) . اصل : فكر .